
چه خوش باشد در بهاران
نشيني برلب جويباران 

بگيري دست مهربانان 
سپاري غم ايام و روزگاران 
بدست نسيم صبحگاهان 

نگربرآب جويباران 
دگرهرگزنگرددبازبركوهساران 
جواني نيز بگذرد همچو آب جويباران 
بوقت پيري بماند آه و اشك حسرت بر بي وفايان 
دگرهرگزنبيني پروانه اي برگردشمع گل عذاران 
بگير پندي دگر از افسانه ي روزگاران 
دراين ايام آهن وسنگ ودودقابيلان
دراين بازار حراج يوسف كنعان 
افسانه مشو ،پروانه مشو حتي برخويشان 
چومن دراين ايام ... فروشان 











