به دل گفتم چه بناممش؟
گفتا :پسر بخوانش!
عقل ، فرياد برآورد كه پسر آن بود كه :
(پ) پيرو پدر باشد
(س )از سلاله ي پدر باشد
( ر ) رفيق تنهايي پدر بود
دگر باره دل ندا در داد كه همدم و يار و مونست بخوان !
عقل فغان برآورد : دل ترا مونس و همدمي نبود ، چون با تو صادق و بي ريا نبود.
گفتم پس چه بخانمش : عقل پيش دستي كرد و گفت { قاتل } بخوانش !
تنم لرزيد . گفتم چرا اينگونه ؟
گفتا : ( ق ) چون الف قامت ترا شكست
( ا ) آبروي تو بنزد اغيار بباد داد
( ت ) تكيه گاهي نبود براي تو بوقت شكستن
( ل ) لاف بود هر آنچه با تو گفتا
دل چون اين بشنيد ، لب فرو بست و بيصدا ، تنها در گوشه ي سينه بسوخت